
پدر آن تيشه كه برخاک تو زد دست اجل تيشه ای بـود كه شـد باعـث ويرانـی مـن يوسـفـت نـام نهادند و بـه گـرگت دادنــد مرگ گرگ توشد، ای يوسف كنعانی مـن مـه گردون ادب بـودی و در خـاک شــدی خـاک زندان توگشـت، ای مه زنـدانی مـن از نـدانسـتن مـن، دزد قـضـا آگـه بــود چـو تـو را برد، بخـنـديـد به نادانـی مـن آنـكه در زير زمين، داد سر و سامانـت كاش ميخورد غم بی سر و سامانی مـن به سر خاک تو رفتم، خط پاكش خواندم آه از اين خـط كه نوش...
ادامه مطلب